پریا  پریا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 24 روز سن داره

فرشته خونه ما

پست ثابت

اینجا وبلاگ یه نی نی خوشگله که الان 2 سالشو تموم کردهziba

و خالش داره براش یه سورپرایز عالی جور میکنهziba

تا وقتی بزرگ شد خاطرات بچگیشو بهش هدیه بدهziba

 [تصویر: baby3.gif]

خونه مادر بزرگ

سلاممممممم عشق خاله خوبی عزیزم ؟؟؟ الان که دارم اینو مینویسم تو داری میای خونه ما از دیروز که خونه مادر بزرگت بودی بهت بگم دیروز قرار بود که با مامان فایزه بیای خونه ما که کمی بعد از حرف  زدنمون مامانت زنگید که مادر بزرگت مریضه و میبرینش دکتر خونه ما نمیاین منم خیلی ناراحت شدم اخه دلم برات تنگ شده بودو میخواستم ببینمت ساعت ٤ بود که ما اومدیم خونه مادر بزرگت تا ببینیمش منم اومدم تا تو رو ببینم تا اومدیم تو یه لبخند نثارمون کردی و بهم گفتی گوشی گوشی  موبایلمو میخواستی منم که دلم طاقت نمیاره بهت دادم کمی باهاش ور رفتی بعد گفتی نانای برات آهنگ باز کردم و یکم رقصیدی خودت خبر نداری رقصت عالی شده همچین میزقصی...
10 خرداد 1392

عكس

    خاله جوني سلام خوبي عزيزم؟  اين عكسارو هفته پيش ازت تو حياط گرفتم مامان فايزه رفته بود كلاس فتوشاب من و تو هم خونه تهنا بوديم بردمت حياط تا اون موقع خيلي شلوغي ميكردي منم از دستت كلافه شدم گفتم بيا بريم حياط ازت عكس بگيرم تو هم كه عاشق عكس گرفتن زود كفشاتو پوشدي رفتيم حياط اينجام داري حياط و آب و جارو ميكني داري مورچه ها رو نگاه ميكني فدات شم   الهي خاله قوربونت بشه چه جاي خوجگلي رو برا عكس گرفتن انتخاب كردي يكي ديگه اينجام داريم با هم بازي ميكنيم من از پشت مرواريدا در ميام ميگم اومدم بخورت تو هم ميخنديو ميپري بغلم اينجا يواشك...
7 ارديبهشت 1392

پرفسور پریا

ســــــــــــلام به جوجـــــــــــــــه خالـــــــــــه  اینروزا خیلی شیطون شدی مثل امروز که با صدایه نازت از خواب بیدارم کردی  امروز قرار بود مامان فایزه زود بره کلاس برا همین ساعت 6:30 که بابا سعید میرفت بانک  شمارم گذاشت خونه ما و رفت  ساعت 10 با صدایه قشنگت از خواب بلند شدم  یه بوس آبدار از اون لپایه نازت گرفتم و رفتیم صبحونه بخوریم  فایزه هم ساعت 10:30 از کلاس اومد  مامان فایزه کارت های آموزشی (با ما )رو داده بود پانچ کنن تا پارشون نکنی  از وقتی که بیدار شده بودی بهونه کارتها رو میگرفتی به زور لباساتو تنت کردیمو رفتیم  تا کارتاتو از اون آقاهه بگیر...
1 ارديبهشت 1392

شیطونیای پر یا

    سلام به عشق خاله پریا جونم  دیروز که خوف بودی ایشالا امروزم حالت خوب میشه آخه قراره بریم مهمونی   پریا جونم از دیروز بگم که با مامانت اومدی خونمون  چند روز پیش دمپایی خریدی که خیلیم دوسش داری اونارو با خودت ـآورده بودی  تا از دم در کوچه وار شدی گفتی دمپایی دمپایی فایزه هم بهت دادو با اونا اومدی خونه مثل همیشه تا دیدمت گفتم ای جانممممممممم عشقم اومده زودی بوس و بغلت کردم تو هم منو بوس و بغل کردیو اومدی تو  بابا از دیدنت خیلی خوشحال شد همچنین مامان جونت   به همه یه دور دست دادیو اومدی پیش من که خاااااااا چیخات لباساتو میگفتی  منم درشون آورن مثل ...
16 فروردين 1392

13 بدر 92

سلام خوشگله خاله  خوبي؟؟؟ پريا جونم اين خاطره رو ماماني تو كاغذ نوشته داده به من تا اينجا ثبتش كنم اين خاطرمون از زبون مامان پريا ميشنويم  براي روز 13 بدر قرار بود بريم خونه مادربزرگت باهاش حرف زديم و فهميديم كه سرماخورده و حال نداره به بابات گفت شما خودت برين من مريضم خلاصه با بابا سعيد به اين نتيجه رسيديم كه با بابا جون و مامان جون بريم بانه 1 روز قبلش بابا سعيد ماشينو برد تعميرگاه تا يه چكاب كامل كنه تا خيالمون از بابت ماشين راحت شه روز 12 فروردين ساعت 15:30 باروبنديلمون جمع كرديم و رفتيم خونه مامان جون ساعت 16 بود كه از خونشون حركت كرديم به سوي بانه پريا جون...
15 فروردين 1392

پریا آرایشگر میشود

    سلام عشق خاله خوبی عزیزم؟؟   امروز میخوام یه چیزی بهت بگم مطمئنم که قش میکنی از خنده   نزدیکه عید بردیمت آرایشگاه و دیگه همه چی یاد گرفتی از جمیله خانوم آرایشگره ابرو برداشتن  مو زدنو رنگ کردن مو لبرو ادای همشو در میاریو من م قند تو دلم آب میشه بهت میگم پریاااا اینجای ابروم مو داره برش دار تو هم با دوتا دستات اداشو در میاری و مامانتم میگه فایقههههه یادش نده تازگیام کار خاصی نکردی که بنویسم یه اسم قشنگ برات گذاشتم بهت میگم تو چیه خاله ای میگی شنقییییی منظورت همون شنگوله آخه من بهت میگم تو شنگوله خاله ای اگه عکسات آپلود شه حتما اینجا میزارم    ...
28 اسفند 1390
1