پریا  پریا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

فرشته خونه ما

13 بدر 92

1392/1/15 17:08
نویسنده : بانو
177 بازدید
اشتراک گذاری

سلام خوشگله خاله  خوبي؟؟؟http://up.patoghu.com/images/swjllyb4m6sg5w1w87po.gif

پريا جونم اين خاطره رو ماماني تو كاغذ نوشته داده به من تا اينجا ثبتش كنمhttp://up.patoghu.com/images/ht3ksnvrsjqgei2m1io.gif

اين خاطرمون از زبون مامان پريا ميشنويم http://up.patoghu.com/images/12gtb3s5idowkrynoiu.gif

براي روز 13 بدر قرار بود بريم خونه مادربزرگت باهاش حرف زديم و فهميديم كه سرماخورده و حال نداره

http://up.patoghu.com/images/ydnrtvih7w33n20uryrb.gifبه بابات گفت شما خودت برين من مريضم

خلاصه با بابا سعيد به اين نتيجه رسيديم كه با بابا جون و مامان جون بريم بانه

1 روز قبلش بابا سعيد ماشينو برد تعميرگاه تا يه چكاب

كامل كنه تا خيالمون از بابت ماشين راحت شه

روز 12 فروردين ساعت 15:30 باروبنديلمون جمع كرديم و رفتيم خونه مامان جون

ساعت 16 بود كه از خونشون حركت كرديم به سوي بانه

پريا جونم تو راه خيلي شيطوني كردي همش ميرقصيديو دست ميزدي هم زمان

هم به اون شمك خوشگلت خدمت ميكردي و پشت سر هم چايي و ميوه ميخوردي

نزديكاي ظهر بود از خستگي خوابت برر 1 ساعتي لالا كردي

و باز تا شب كه برسيم رقصيدي و دست زدي

شب ساعت 9:30 بود كه رسيديم بانه و قرار بود با كارت معلمي بابا جون بريم يه مدرسه بگيريم

 

ولي از شانس ما همه مدرسه ها پر بود الا يكيش كه يكم راش دور بود 5 كبلومتر

 

از بانه اون طرف تر يه روستايي بود به اسم روستاي شو بالاخره يه اتاق 9 تخته گير آورديم

 

يه آشپزخونه خيلي بزرگي داشت كه اونجا شام مختصري درس كرديم خورديم

البته جوجه كباب و كباب از تبريز خريده بوديم

 كه همشونو به شيش كشيديمو نوش جون كرديم

واي نميدوني كه چه كارايي كردي شب ما خوابمون ميومد

و تو نميخوابيدي همش ميگفتي بريم اشپزخونه

شب تا ساعت 4 بيدار موندي و تو آشپزخونه نشستي  بالاخره ساعت 4 تو راه رو خوابت برد

صبح ساعت 8 از خواب بيدار شديمو بعد خوردن صبحونه راهي بانه شديم

از شانس ما همه مغازه ها بسته بودن همينجوري يه گشتي تو

 بازاراش و كوچه هاش زديمو تا اينكه ساعت 1 بود كه بارو بنديل و بستيم و پيش به سوي تبريز

هر باي توي جاده منظره خوب و قشنگي ميديديم بابا سعيد ماشينو نگه

 ميداشتو عكس و فيلم ميگرفتيم تازه حركت كرده بوديم كه دوباره يه فضاي

سبز و چشمه آب ديديم ماشينو نگه داشتيم هندوانه اي كه از بانه خريه بوديم رو خورديم

دوباره راهي شديم 30 ميني رفتيم كه ديديم جلو تر

 روي يه آبشار دوغ محلي ميفروشن بابا سعيد

ماشينو نگه داشت و دوغ خريد اونجام عكس گرفتيم

(سند و مدرك هم تو آلبوم هست بزرگ كه شدي نشونت ميدم)

ساعت 4 بود كه يه جاي سر سبز نگه داشتيم كباب و جوجه كباب ها

 رو خورديم كمي استراحت كرديم دوباره راهي شديم

ساعت 6 بود كه رسيديم خونمون

خوب وروجك خاله اينم از خاطره 13 بدر امسالت

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)