خونه مادر بزرگ
سلاممممممم عشق خاله خوبی عزیزم ؟؟؟
الان که دارم اینو مینویسم تو داری میای خونه ما
از دیروز که خونه مادر بزرگت بودی بهت بگم
دیروز قرار بود که با مامان فایزه بیای خونه ما که کمی بعد از حرف
زدنمون مامانت زنگید که مادر بزرگت مریضه و میبرینش دکتر خونه ما نمیاین
منم خیلی ناراحت شدم اخه دلم برات تنگ شده بودو میخواستم ببینمت
ساعت ٤ بود که ما اومدیم خونه مادر بزرگت تا ببینیمش منم اومدم تا تو رو ببینم
تا اومدیم تو یه لبخند نثارمون کردی و بهم گفتی گوشی گوشی
موبایلمو میخواستی منم که دلم طاقت نمیاره بهت دادم
کمی باهاش ور رفتی بعد گفتی نانای برات آهنگ باز کردم و یکم رقصیدی
خودت خبر نداری رقصت عالی شده همچین میزقصی یکی نگاه کنه فکر میکنه که کلاس میری
فیلمشم دارم ایشالا بزرگ که شدی بهت نشون میدم
من که شبا باز میکنه چند باری نگاه میکنم دلم برات ضعف 
میکنه نصفه شبی دلم هواتو میکنه شیطونم
با اثرار های بیش از اندازت که اگه قبول نکنیم گریه میکنی
باهات رفتم حیاط و ازت عکس گرفتم
تازشم تازگیا بدجور تیپ میزنیا یه شال با عینک دودیو یه کیف که رو دستت میندازی
خیلی جیگر میشی
اینم عکسهای توی حیاط
الهی فدات شم همچین لوله رو نگه داشته

عموت مغازه موکت داره که اضافه هاشم گذاشته تو حیاط

اینم پرنسس خالهه

اینم تو حیاط



خونه مادر بزرگ 
